از زبان خاله تبسم
عکسهای بدو تولد نیکا جونی سلام به همه دوستان به وبلاگ نیکای خاله خوش امدید اخرین روزهای بار داری خواهرم بود روزای سختی رو میگذروند وتو دختر کوچولوی ناز خانواده ی مارو داشت به دنیا می اورد وای خاله شدن برای من یه حس زیبا بود همش دوست داشتم ببینم تو شبیه کی هستی وروجک شیطونم تا اینکـــــــــــــــــــــــــــــه یک روز جمعه که ما همه رفته بودیم باغ عمه زنگ زدیم به خواهرم دیدیم که حالش خوب نیست زود با عجله برگشتیم مامان جون خیلی استرس داشت منم در پوست خودم نمیگنجیدم وقتی رفتیم بیمارستان پیش خواهرم طفلک داشت درد میکشید ...
نویسنده :
تبسم
11:23
از زبان مامان 2
هر روز بزرگ شدنتو حس میکردم که در بطن وجودم میجوشید دختر نازم وقتی تو وجودم تکون میخوردی وضرباتی که به شکمم میزدی یه حس زیبا رو تجربه میکردم که داره یه موجود کوچکلو در وجود من داره شکل میگیره خدایا تو رو سپاس روزه ها پس از روزها و ماها پس از ماها گذشت البته با کلی اتفاقات شیرین که الان دیگه فاکتور میگیرم دخترم تا اینکه وارد ماه نهم شدم ودکتر بهم گفت که باید پیاده روری روزی یکساعت تا دوساعت برم منم هر روز میرفتم خونه مامان جون تا با خاله یا زهره خانم جلوی خونه مامان جون قدم بزن تا اینکـــــــــــــــــــــه... ...
نویسنده :
تبسم
11:08
از زبان مامان
سلام به دوستان خوبم قصه دختر کووچولی ناز خودمو از این جا شروع میکنم البته با چهار ماه تاخیر بعد از یک سال که از ازدواجم میگذشت من بار دارشدم وازاونجایی که مربی ایروبیک بودم تا سه ماهگی ورزش کردم ولی متاسفانه مشکلاتی بوجود امد برام که پزشکم میگفت احتمال زیاد فرزندمو از دست میدم خلاصه مجبور شدم که استراحت مطلق داشتم باشم خیلی دوران سختی بودترس از دست دادن فرزندم که هر روز بیشتر حسش میکردم یه ترسو دل واپسی عجیبی تو دلم انداخته بود.تا دوماه خونه مامان بودم وازم مراقبت میکردن خواهرمو مامان جونم که از همینجا از خانواده مهربونم که همیشه یه پناهگاه محکم بودن برام تشکر میکنم.تو این دوران استرس وبارداریم دیگه همه کارها سپردم به خواهر...
نویسنده :
تبسم
11:11



